من بهارم، تو نهنگ

امسال هم مثل دو سال گذشته آخر سالی خوبی داشتم. البته من فیلتر شدن وبلاگم تو 26 اسفند 89 رو هم اتفاق خوبی میدونم با تمام ناراحتی هایی که برام پیش اومد.
با خبر های خوشی که بهم رسیده منتظر سالی پر بار هستم. خیلی هم دوست دارم تو سال جدید وبلاگم به مسیر خوب گذشته خودش برگرده.

 

پارسال گفتم: «امیدوارم امسال خرگوش گازتان نگیرد! و سال خوبی داشته باشید.» امسال هم میگم: ایشالا تو دهن نهنگ برید که سعادتی بزرگ دارد. هم میتونید حضرت یونس باشید هم "پدر ژپتو" :))

 

پ ن سال 89:  یک بوس کوچولو برای همه؛ حتی برای آنها!

   + آرمین صافدل - ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٠

زنانگی

 

امروز 8 مارس است و روز جهانی زن

 

ـــ  زنانگی پوشش نیست، یک تفکر است که خون در رگ های حیات می دواند. خیلی از این کفش پاشنه بلند ها و خیلی از چادری ها را زن نمی دانم. بیشتر از این ها کسانی را که با ادا و اطوار های فمینیستی برای اینکه حامی زنان باشند مردان را می کوبند، زن نمی دانم.

 

ـــ از بیست زن با میانگین سنی 31 سال خواستم به مناسبت روز زن از یک کلمه تا یک خط برایم بنویسند.
دو  نظر از دو نسل متفاوت را اینجا می نویسم حالا شما حدس بزنید سن نویسنده ها را :))

 

 

زن میتونه اسمش هر چی باشه ،هر چیز زیبایی که در تصورت میگنجه از
"
بهار"و "شبنم" و "سپیده" تا اسم گلها؛ "لاله "،"نسترن"، "سوسن"،"مریم"،"یاسمن"،" شقایق" ......
مثل "یلدا "،اسرار آمیز ،و مثل "تمنا "،زیبا،
یا خود "زیبا "،"طناز" ،"فریبا"
میتونه "الهام" باشه ،یا "رویا "،
میتونه خود "عاطفه " باشه .
میتونه "مهتاب" باشه یا "ستاره"....
میتونه "مستانه " باشه !!!!
اما اسم، فقط "بهانه" است که گوشه ای از دنیای یک زن رو در چشم تو منعکس کنه، فقط گوش ای !!!!
1) زن بودن را باید زندگی کرد تا فهمید

(بهانه)

 

 

2) زن ایرانی، زیر نگاه های همیشه سنگین

( ریحانه)

 

 

پی نوشت 1: اگر قول نداده بودم که به مناسب 8 مارس وبلاگ رو به روز میکنم اصلا این پست رو نمیذاشتم. خیلی بی انگیزه بودم موقع نوشتن. بی انگیزه شدم...

 

پی نوشت 2: و اما هدیه من برای شما مقاله ای کوتاه هستش از دکتر شیرین احمد نیا، فایل PDF  این مقاله رو برای دانلود گذاشتم.

 

جامعه شناسی بدن زن

 

 

   + آرمین صافدل - ٥:٢٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٠

بازگشت از غار تنهایی

 

در این مدت طولانی که نبودم خیلی از دوستان لطف داشتند و پیگیر من بودند. خیلی زیاد دوست تان دارم. اشکان جهان آرای عزیز خیلی محبت کرد و شعری برام فرستاد. خیلی دوستش داشتم. خیلی خوبه که دوست آدم شاعر خوبی باشه :) و آدم رو از رخوت در بیاره. و مرسی از فاطمه (سکوت ماهی) که واقعا نمونه است. فاطمه به طور مرتب به وبلاگی سر میزد که چهل روز درش بسته بود. آدم باید خیلی امید داشته باشه

 

 

 

مردها گرچـه در این جامعه نایاب شـدند
لیک هستند کسانی که ز غم آب شدند

 

رنـگ خـاکـسـتری روز سـخن هـا دارد
درد تلخیست که مردم همه در خواب شدند

 

رودها بر لـبشان زمـزمه ی دریا بود
آه و افسوس که حالا همه تالاب شدند


 بـاید از راه کـجِ آمـدِه مان بـرگردیم
راه تلخی که در آن صافدلان آب شدند

 

اشکان جهان آرای

 

 

 

برخلاف اینکه چهل روز چیزی ننوشته ام در این چهل روز مرتب وبلاگ های متفاوت را خوانده ام. کمتر از "فاجعه" چیزی نمی توانم بگویم. کاری با وبلاگ های شخصی که در آن دل نوشته هایی منتشر می شود ندارم. متاسفانه وبلاگ و وب نویس هایی در فضای مجازی مثل قارچ رشد کرده اند که فکر می کنند خودشان "چه گوارا" هستند و وبلاگ شان هم تریبون نشست دسامبر 1964 سازمان ملل

 

اصلا چه طور یک نفر به خودش اجازه می دهد مردم را احمق خطاب کند؟! یا کسی دیگر در وبلاگش به بدترین شکل ممکن به اسم "شهدا" توهین می کند! یکی مردم را دعوت به خودکشی می کند، عده ای ژست روشنفکری می گیرند و برای مردم تعیین تکلیف می کنند. برای مردم فتوای تحریم می دهند! انگ خیانت به مردم می زنند! دوستان قدیمی و وفادار این وبلاگ حتما می دانند که من حتی فیلم "اخراجی های 3" را هم تحریم نکردم! خدا شاهد است هیچ وقت "سوم شخص مفرد" نبودم. اصلا خودم را در آن حد نمی دانم که حکم صادر کنم و حتما هم می دانید که این کار من ابدا از روی محافظه کاری نیست. من در بحرانی ترین شرایط، زمان آشوب و بگیر و به بند، صریح ترین مواضع را داشتم. همان موقعی که با نوشته های این وبلاگ و نه با اسم مستعار خطر می کردم این دوستان آنقدر پای بی بی سی نشسته بودند که آخر عاشق "فرناز قاضی زاده" شدند.


دیگر نوشتن برای من که دغدغه وبلاگ نویسی دارم خیلی سخت شده. از یک طرف برای پرداختن به بعضی از مسائل تحت فشار هستم و از طرفی دیگر فضای وبلاگ نویسی به شدت مسموم و تا حدی غیر قابل تحمل شده است. با این حال می نویسم فقط به خاطر امثال اشکان جهان آرای و دیگر دوستان...

 

 

پی نوشت1: تا آخر اسفند دو تا پست دیگر هم می نویسم.

پی نوشت2: یک مینو خانمی بودند که در یک پست از وبلاگ شان از احمق بودن آدم های دنیا حرف می زدند. نمی دونم چرا اون پست رو حذف کردند!

 

و

وبلاگ سید مهدی موسوی عزیز برای بار چندم فیلتر شد. لطفا آدرس جدید را به دوستان تان اطلاع دهید :)

 

سید مهدی موسوی

   + آرمین صافدل - ٢:٤٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٠

دوست داشتن زیاد

مشاهده یادداشت خصوصی

   + آرمین صافدل - ٧:٢۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٠

سکوت پشت تنهایی

 

ببین من برای تو ششمین پیامبر خدا شده ام. کشتی نوح می خواهم تا دانه دانه غم هایم را سوارش کنم، عصای موسی می خواهم که به من ایمان بیاوری... بس است! همین ها کافی ست، غدیر و قرآن نمی خواهم که عایشه شوی!
من برای "خواستن" نازل شده ام، آمده ام که همه چیز را مال خود کنم. سکوت باشکوه تو هم تکه ای از این همه چیز است دیگر! به خاطر همین همیشه، از دیروز تا امروز و از امروز تا فردا، از رو نمی روم. تو که فکر نمی کنی سکوت تو خاطره های من را به یغما می برد؟ یاد هر لحظه ای از تو در من تمامی ندارد، حتی وقتی من دورافتاده بمانم. حتی اگر "تنهایی" به حالم زار بزند.

با من شوخی می کنی؟ تو با چه سلاح هایی به جنگ من آمده ای؟تاریکی، تنهایی و سکوت!سکوت پشت تنهایی و کنار تاریکی بود وقتی نقش تو را روی دیوار اتاقم تجسم می کردم، همیشه همین طور می آمدی! همیشه تنها بودم، همیشه سلام و خداحافظ را فقط من می گفتم.

 

پی نوشت1 : قرار نبود پست این هفته ی من این باشه! بخاطر دل نگرانی یکی از دوستان عزیزم قرار شده تا وقتی که یک جایگزین مناسب برای پست های رادیکالی ام پیدا کنم، پست های بعدی ام در رابطه با احوالات من باشه.

 

پی نوشت2: بنا به سنت نیک من وبلاگ نویس، آخر هر پست باید وبلاگ یکی از دوستانم رو معرفی کنم. این هفته نوبت وبلاگ یه جوجه معلم یا به قول خودم جوجه مترجم هستش

 

جوجه مترجم

 

   + آرمین صافدل - ٥:٠٤ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٠ دی ۱۳٩٠

من وبلاگ نویس هستم

 

از خودم

 

زندگی ام شده دوستانی که 50% کنار من هستند و من به مقدار 100% دوستشان دارم. عشق و حسرت و قدم زدن های بی هدف هم که در زندگی من نهایت ندارند!فکر می کنم کسی هستم که دیگران را به حد کافی از خودم راضی نگه داشته ام، اما وقتی خودم از خودم راضی نیستم چه فایده؟! این روزها هم می گذرد و نمی دانم آخر من به چه چیزی قانع می شوم! یک سر پر فکر دارم و چند دوستی که قرار است با آنها این طرح ها را عملی کنم. یک نفر از ما، هی گوگوش می خواند و سیگار می کشد، یک نفر هم که می خواهد "استنلی کوبریک" باشد و منی که راه می روم و هذیان های زیبا می گویم. قول و قرار گذاشته ایم که آدم حسابی شویم. قرار است سینما را فتح کنیم، هر وقت دانشگاه یک نفر از ما تمام شود و اگر یک نفر دیگر پولدار شود و اگر من زنده بمانم

 

 

 

برای اونا!

 

من وبلاگ نویس هستم. قابل فهم هستش؟ خب! چون میدونم نیست بیشتر توضیح میدم! خودتون میدونید که هر کسی یه سلاحی داره. شما ها باتوم و زنجیر و شاخه کلفت درخت(!) من و بقیه وبلاگ نویس ها فقط یه خودکار که باهاش روی کاغذ سفید طرز تهیه "سالاد مرگ دیکتاتور" رو می نویسیم. من قرار نیست با این وبلاگ جنبش 26 ژوئیه راه بندازم، اما همین که شما ها رو عصبی کنم به طوری که در روز 20-30 تا کامنت حرصی برام بذارید و سر آخر هم وبلاگ تون رو ببندید برای من کافی هستش! یه کسایی از شما ها قبلا دور این وبلاگ می چرخیدند. عباس و سید و حاجی و چادر خاکی که فکر کنم این آخری "داف اسلامی" تون بود! از بین این ها یکی بود که جلوی این وبلاگ کم آورد و قول داده بود رگ گردنش رو بزنه! رگ گردنش رو نزد، اما وبلاگش رو بست! کاسه و کوزه تون رو جمع کنید و برید کلاس آموزش رقص برره ای بذارید! شما برای این کار ساخته نشدید! نوشتن یه مشت چرند تو کیهان و ذوق مرگ شدن از چاپ مقاله ی تخیلی تون تو "یالثارات" کار شماست که ننه جون کروبی هم از پس این کار بر میاد! کار تو این هستش که اسم پدر شهیدت رو فریاد بزنی و بعد هم بلافاصله باتوم ات را روی سرم مردم پایین بیاوری. فقط موندم که چه طوری میشه شما ها رو به راه راست هدایت کرد! همون اهدنا صراط المستقیم! شما بدخواهان مردم که خیلی هاتون هم ندانسته بدخواه مردم هستید.
برای بدخواهانم آرزوی "آرمین صافدل بودن" دارم. آرمین باشید. صافدل باشید!

 

پی نوشت 1: پرچم این وبلاگ تا ابد بالاست...


پی نوشت 2: یکی از همین دوستانم که بالا در موردش نوشتم تازگی ها به جمع وب نویس ها ملحق شده.

 

امیر موسوی

 

   + آرمین صافدل - ۱:۳٦ ‎ق.ظ ; شنبه ۳ دی ۱۳٩٠

پنج بعد از ظهر باران می آید

مشاهده یادداشت خصوصی

   + آرمین صافدل - ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱ آذر ۱۳٩٠

واژه ی مقدس

24 آبان، روز تولد مادرم

معنی نام تو مترادف است با واژه ی "مقدس" اما این زندگی لعنتی آنقدر سختی همراهش است که قدیسه و عفریته نمی شناسد. این سختی ها همیشه می خواهند همه را به زیر بکشند. می خواهند قدیسه را افریطه کنند، اما با وجود همه ی ناملایمتی ها، تو هنوز همان واژه ی مقدس هستی.
روزهای سختی گذشت، برای بهتر شدن این روزها هیچ کاری از دست من بر نیامد و من هنوز هم سر به پایین در خیابان های این شهر راه می روم. منو ببخش، ببخش مادر...

   + آرمین صافدل - ٥:۳٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۳ آبان ۱۳٩٠

کسی از باران می آید

 

 من خواب دیده ام که کسی میآید

من خواب یک ستاره ی قرمز دیده ام

و پلک چشمم هی میپرد

و کفشهایم هی جفت میشوند

و کور شوم

اگر دروغ بگویم

من خواب آن ستاره ی قرمز را

وقتی که خواب نبودم دیده ام

کسی میآید

کسی میآید

کسی دیگر

کسی بهتر

کسی که مثل هیچکس نیست....

                                    فروغ فرخزاد


 

در اتاق مطلقا تاریک من تمام می شود تمام آرزو های زندگی من... به انتها رسیده ام؟ به ته این بن بستی که از من انتظار توبه دارند؟ همیشه در خلوت و تنها به تو فکر می کنم که چه طور می شود راضی به تلخی زندگی من باشی؟راضی به این سکوت و این تنهایی... خسته ام از خیره شدن به تصویری که تصمیمی پشت آن نیست. بی هدف راه می روم در این خیابان ها به دنبال هیچ، کسی هم دنبال من نیست، هیچ کسی منتظر من نیست، اما من منتظرم. منتظر همان کسی که هر وقت دلتنگش می شوم در فصل سرد فروغ سراغش را می گیرم. کسی دیگر، کسی بهتر... کسی که از شرشر باران می آید. چقدر دلم می خواهد تمام خستگی ام را در کوچه ای جا بگذارم، غصه هایم را در حوضی بشویم، وقتی که باران می آید زندگی را بغل بگیرم و صدای قدم هایم را بشمارم... دلم می خواهد آنقدر به ماه نزدیک شوم که دیگر نه او تنها باشد و نه من... گاهی می شود که همین زندگی تاریک را که فقط با نور ماه روشن است دوست دارم، اما من تا وقتی که کنار خود ماه ننشینم، آرام نمی گیرم.

 

پی نوشت: با اشک و بغض تقدیم به همه ی دوستانی که در این مدت انتظارم را کشیدند

   + آرمین صافدل - ٦:٥٢ ‎ق.ظ ; شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٠

31 شهریور

 

فکر می کردم شهریور امسال برای من، شهریور فوق العاده ای شود. قرار بود آخر تابستان پایان بلاتکیفی های من باشد اما نمی دانم چرا همه چیز بهم ریخت و این طور نشد! نه تنها از بلاتکلیفی بیرون نیامدم بلکه در چهار راه بدبختی ای گرفتار شدم که تمام چراغ هایش برای من سبز است.  مثل گیج ها به هر طرف راه می روم و دائم از خودم می پرسم: کی روی بدبختی من تجدید گذاشته؟ واقعا هنوز هم نمی توانم  برای بعضی از اتفاقات این زندگی جوابی پیدا کنم. قبول دارم اشتباهاتی را که انجام داده ام. اما هیچ وقت فکر نمی کردم تاوان اشتباهات یک پسر بچه ی سر به هوا اینقدر سنگین باشد و حتی جای کوچکترین اغماضی هم نباشد. هنوز هم وقتی از من می پرسند که دوست دارم به گذشته برگردم یا نه؟ می گویم: نه! من نمی خواهم دوباره برگردم به گذشته و دوباره اشتباهاتم را تکرار کنم. برگشتن من یا هر کس دیگری به گذشته حتی یک روز قبل چیزی را عوض نمی کند. این ذات من است که حکمفرمایی می کند. فکر نمی کنم با برگشتن به گذشته ذات کسی تغییر کند. از طرفی دیگر همین اشتباهات من باعث ورود کسانی به زندگی من شده اند که الان جزئی از بهترین خاطرات و نفرات زندگی کوچک من هستند و من حاضر نیستم به هیچ قیمتی این خاطرات و این عزیزان را از دست بدهم. پای تمام اشتباهات زندگی ام ایستاده ام و اگر عرضه داشته باشم تمام این اشتباهات را جبران خواهم کرد.

این روزها، روزهای آخر کلاس هایی است که من تک تک جلسه هایش را بی نهایت دوست داشتم و از همین حالا تصور می کنم دلتنگی ی مزمنی را که قرار است بعد از اتمام این کلاس ها بگیرم. بی شک خاطرات  فراموش نشدنی زیادی در کنار دوستان عزیز  و استاد صبورم داشتم. صبور از این جهت که تمام بی انضباطی های من را با یک لبخند پاسخ می داد. برای منی که  در دوران تحصیل ام سابقه ی اخراج  از کلاس در روز اول مهر را دارم این لبخندهای آقای ایلبیگی در جواب مزه پراکنی های همیشگی من خیلی دلنشین بود!

بعد این کلاس ها دلم تنگ می شود برای:

آروین ایلبیگی: به قول خودم "استاد صبور"! الفبای فیلمسازی و سینما را از ایشان یاد گرفتم.  پیش من محبوب است و  برای من مثل معلم کلاس اول  می ماند

نساء: گرافیک می خواند، از جنس دیگر دخترهایی که می بینم نیست، مثل خودم کمی عجیب و مرموز است، پس دوست داشتنی ست.

امیر: شعر می گوید و به اندازه ی موهای بدن من فیلم دیده است! بعضی موقع ها ایده های خوبی در سر دارد. با فیلم های زیادی که به من داده نامردی است اگر نگویم دوست داشتنی ست

امید: امیدی بهش نیست! امید جان به نظر من بهتر است شما با همان "لانچیکو" سرگرم شوی :)

و چند نفر از دوستان دیگری که حتی اسم شان را هم نمی دانم! بس که خجالتی بودند!

 

پی نوشت: امروز، 31 شهریور، تولد منه! حرف خاصی در مورد روز تولدم نداشتم.

 

   + آرمین صافدل - ۱:۱٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٠

از اهل عالم هیچیم و چیزی کم

مشاهده یادداشت خصوصی

   + آرمین صافدل - ٤:۱٦ ‎ب.ظ ; شنبه ٥ شهریور ۱۳٩٠

پارک دانشجو، 5:30 بعد از ظهر

مشاهده یادداشت خصوصی

   + آرمین صافدل - ٥:٢۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٠

"ستاره" ای که بود

مشاهده یادداشت خصوصی

   + آرمین صافدل - ٥:۳۳ ‎ب.ظ ; شنبه ۱ امرداد ۱۳٩٠

حال من بی تو

مشاهده یادداشت خصوصی

   + آرمین صافدل - ٤:۳٢ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٧ تیر ۱۳٩٠

احمق ترین باهوش دنیا

مشاهده یادداشت خصوصی

   + آرمین صافدل - ٤:۱۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩٠

باز آخر راه شد

مشاهده یادداشت خصوصی

   + آرمین صافدل - ۳:٠٧ ‎ب.ظ ; جمعه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٠

همیشه مثل همان یک بار باش

مشاهده یادداشت خصوصی

   + آرمین صافدل - ۸:۱٦ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٩ فروردین ۱۳٩٠

تغییر

مشاهده یادداشت خصوصی

   + آرمین صافدل - ٥:٤۳ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٢ فروردین ۱۳٩٠

یک بوس کوچولو برای همه

مشاهده یادداشت خصوصی

   + آرمین صافدل - ٧:٢٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٩

زنجیرم را دو تا می کنم

مشاهده یادداشت خصوصی

   + آرمین صافدل - ٤:٢۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٩

آخرین سنگر سکوت نیست

مشاهده یادداشت خصوصی

   + آرمین صافدل - ۳:٥٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٩
← صفحه بعد